شناخت واقعیت: شواهدی برای آنچه فراتر از دنیای فیزیکی قرار دارد


بیشتر آدم‌ها هر چیزی را که خیلی عجیب یا خیلی ناراحت‌کننده به نظر برسد، کنار می‌گذارند. کافی است نام موجودات فضایی یا دیدار روح مادربزرگتان را بیاورید تا واکنش چهره‌ها را ببینید.

من سعی می‌کنم ذهنی باز داشته باشم. کنجکاوی همان چیزی است که ما را از ترس ناشناخته‌ها عبور می‌دهد. زمانی از آتش می‌ترسیدیم تا اینکه آن را شناختیم و بر آن مسلط شدیم. همین اتفاق برای الکتریسیته افتاد. همین اتفاق برای شنا در زیر آب.

به عنوان یک مهندس، من به شواهد، منطق و چیزهایی که معنا دارند علاقه دارم. پس حدود ۱۵ سال پیش، تنها کاری را که با چیزی که نمی‌فهمم بلدم انجام دهم، انجام دادم: شروع کردم به تکه‌تکه کردنش. زندگی پس از مرگ، آگاهی، پیشگویان، پدیده‌های ماوراءالطبیعه. می‌خواستم کل ماجرا را مهندسی معکوس کنم و ببینم واقعاً چطور کار می‌کند. تا الان نفهمیده‌ام همه‌چیز چطور کار می‌کند، اما با کنار هم گذاشتن همهٔ این موارد و تجربیات، تا حدی پیش رفته‌ام.

آنچه یافتم، مجموعه‌ای از شواهد بود که پیوسته ثابت و متقاطع در منابعی ظاهر می‌شد که هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشتند: هیپنوتراپیست‌های بالینی، جراحان مغز و اعصاب، پژوهشگران تجربهٔ برون‌بدنی، فیزیک‌دانان کوانتومی، افسران اطلاعاتی نظامی، پیشگویان، فیلسوفان. هیچ‌کدام با هم هماهنگ نشده بودند. همه به یک تصویر یکسان اشاره می‌کردند. آن‌قدر از جهت‌های مختلف روی هم انباشته شد که مجبور شدم درک خودم از واقعیت را از نو بسازم.

این کتاب گردآوری همان تکه‌تکه‌کردن است. با کنار هم چیدن هزاران گزارش مستقل، یافتن نقاط توافق آن‌ها، و شروع به کشف قواعدی که به نظر می‌رسد سیستم زیربنایی بر اساس آن‌ها کار می‌کند. کتاب دقیقاً همین است: نه داستان‌ها به خاطر خودشان، بلکه تصویری که پیوسته به آن اشاره می‌کنند.

یک چارچوب که در زیر همهٔ این‌ها معنا پیدا می‌کند این است: مغزهای ما ابزارند، و مانند همهٔ ابزارها، برد محدودی دارند.

یک ترازو وزن را اندازه می‌گیرد. نمی‌تواند دما را اندازه بگیرد. یک دماسنج دما را اندازه می‌گیرد. نمی‌تواند صدا را تشخیص دهد. یک میکروفون صدا را ثبت می‌کند. نمی‌تواند تشعشع را تشخیص دهد. هیچ‌کدام از این ابزارها خراب نیستند. آن‌ها فقط برای اندازه‌گیری همه‌چیز ساخته نشده‌اند، و هیچ‌کس ترازو را به خاطر اینکه نمی‌تواند بگوید اتاق چقدر گرم است، اشتباه نمی‌داند.

مغز هم به همین شکل کار می‌کند. ابزاری خارق‌العاده است، پیچیده‌ترین شیئی که در جهان شناخته‌شده یافته‌ایم، اما بر روی یک باند خاص و باریک از واقعیت تنظیم شده است. ما بخش کوچکی از طیف الکترومغناطیسی را می‌بینیم و آن را «تمام نوری که وجود دارد» می‌نامیم. ما محدودهٔ باریکی از فرکانس‌ها را می‌شنویم و آن را «تمام صدایی که وجود دارد» می‌نامیم. ما سه بُعد فضایی را ادراک می‌کنیم و آن را «تمام فضایی که وجود دارد» می‌نامیم. ما زمان را خطی تجربه می‌کنیم و آن را «شیوهٔ عملکرد زمان» می‌نامیم.

بینی یک سگ دنیایی را تشخیص می‌دهد که ما کاملاً نسبت به آن کورایم. میگوی آخوندکی رنگ‌هایی را می‌بیند که ما به معنای واقعی کلمه نمی‌توانیم تصورش کنیم، و این یک استعاره نیست: قشر بینایی ما از نظر فیزیکی قادر به پردازش آن‌ها نیست. خفاش‌ها با سونار مسیریابی می‌کنند. کوسه‌ها میدان‌های الکتریکی را تشخیص می‌دهند. هر یک از این موجودات به بُعدی از واقعیت دسترسی دارند که ابزارهای ما آن را ثبت نمی‌کنند. هیچ ابزار واحدی تمام تصویر را در بر نمی‌گیرد.

پس وقتی کسی می‌گوید «من هیچ‌کدام از این‌ها را باور ندارم چون نمی‌توانم آن را ببینم، اندازه بگیرم یا در آزمایشگاه تکرار کنم»، درکش می‌کنم. این همان استدلالی است که ترازو را به این نتیجه می‌رساند که دما وجود ندارد. ابزار آن را تشخیص نمی‌دهد. این محدودیت آشکارساز است، نه حکمی دربارهٔ واقعیت.

این به این معنا نیست که باید همه‌چیز را باور کنیم. به این معناست که باید نسبت به آنچه کنار می‌گذاریم محتاط باشیم. تاریخ علم سابقهٔ طولانی‌ای از واقعیتی است که از ابزارهای ما پیشی می‌گیرد: باکتری‌ها پیش از میکروسکوپ‌ها وجود داشتند، تشعشع پیش از کاشف‌های گایگر وجود داشت، امواج گرانشی پیش از لایگو وجود داشتند. همیشه این ابزار بود که به واقعیت می‌رسید، نه برعکس.

فکر می‌کنم درک ما از آگاهی دقیقاً در همین موقعیت است. شواهد در سرتاسر این ۱۶ فصل به واقعیتی بزرگ‌تر از آنچه ابزار-مغز کنونی ما برای درک آن کالیبره شده اشاره می‌کند. پاسخ منطقی این است که داده‌های افرادی را که به نظر می‌رسد ابزارشان بخش بیشتری از سیگنال را دریافت می‌کند، جدی بگیریم: مراقبه‌گران، کاوشگران تجربهٔ برون‌بدنی، تجربه‌کنندگان نزدیک به مرگ، پیشگویان، کودکانی که زندگی‌های گذشته را به یاد می‌آورند. شاید آن‌ها فقط بر باندی گسترده‌تر تنظیم شده‌اند.

آن گروه آخر همان‌جایی است که ماجرا دیگر تنها مسئلهٔ شهادت نیست. یک روان‌پزشک در دانشگاه ویرجینیا ۴۰ سال را صرف گردآوری موارد کودکان خردسالی کرد که زندگی‌ای گذشته را توصیف می‌کردند، و بیش از ۲,۵۰۰ مورد از آن‌ها در پرونده‌ها ثبت شده است. در حدود یک‌سوم آن‌ها، کودک با خال مادرزادی یا نقصی مادرزادی متولد شده بود درست همان‌جا که فردی که توصیفش می‌کرد با گلوله، چاقو، یا به شکلی دیگر آسیبی کشنده خورده بود، و در ده‌ها مورد از آن‌ها او گزارش کالبدشکافی را به دست آورد و آن را با بدن کودک مقایسه کرد. این در فصل ۳ است.

این کتاب همان تحقیق است. ۱۶ فصل که همهٔ آنچه را یافتم پوشش می‌دهد، همراه با منابع، مطالعات موردی، و تجربیات شخصی خودم. اگر شکاک هستید، خوب است. من هم بودم. حتی اگر هیچ‌چیز در اینجا شما را متقاعد نکند، آن را همچون یک اثر داستانی جذاب بخوانید. شرط می‌بندم که تا فصل ۵، رد کردن آن برایتان سخت‌تر از آنچه انتظار داشتید خواهد بود.