بخش IV: مرزهای کیهانی و ذهنی

فصل 14: تجربیات تحت تأثیر روان‌گردان‌ها (ال‌اس‌دی، دی‌ام‌تی، آیاهواسکا)

روان‌گردان‌ها در نقطه‌ای عجیب و بحث‌برانگیز در مطالعهٔ آگاهی می‌نشینند. آن‌ها تا کنون سریع‌ترین و دراماتیک‌ترین راه برای رسیدن به حالات غیرعادی آگاهی هستند، اما همچنین با خطرات واقعی، دردسرهای قانونی، و پرسشی منصفانه که بالای سرشان معلق است، می‌آیند: آیا تجربیات ایجادشدهٔ شیمیایی چیزی حقیقی دربارهٔ واقعیت آشکار می‌کنند، یا فقط توهمات زنده تولید می‌کنند؟

پس از بررسی شواهد، فکر می‌کنم روان‌گردان‌ها ابزارهای واقعی‌ای برای گسترش آگاهی هستند (نه اسباب‌بازی، نه فرار، بلکه ابزار) که، استفاده‌شده با نیت و احترام، می‌توانند بینش‌هایی یکسان با آنچه مردم از طریق سال‌ها مراقبه، تجربه‌های برون‌بدنی، یا رگرسیون زندگی گذشته به آن می‌رسند، تولید کنند. اما ابزارهایی هستند که احتیاط می‌طلبند.

نظریهٔ میمون سنگی: جایی که آگاهی انسانی آغاز شد

ترنس مک‌کنا، در غذای خدایان (۱۹۹۲)، استدلالی تحریک‌کننده و به‌خوبی پژوهش‌شده مطرح کرد: قارچ‌های روان‌گردان ممکن است نقشی تعیین‌کننده در پیدایش خودِ آگاهی انسانی ایفا کرده باشند.1

فرضیهٔ او این است که اجداد هومینید ما، در حال حرکت از میان علفزارهای آفریقایی، با قارچ‌های حاوی سیلوسیبین روییده در سرگین حیوانات چراکننده برخورد می‌کردند. در دوزهای پایین، سیلوسیبین حدت بینایی را تیزتر می‌کند، مزیتی بقایی روشن برای یک شکارچی. در دوزهای متوسط، تحریک جنسی و پیوند اجتماعی را برمی‌انگیزد. در دوزهای بالا، تجربیات رؤیایی شدیدی تولید می‌کند که ممکن است توسعهٔ زبان، هنر، و آگاهی دینی را کاتالیز کرده باشد.

«خانواده‌ای خاص از ترکیبات شیمیایی فعال، هالوسینوژن‌های ایندولی، نقشی تعیین‌کننده در پیدایش انسانیت بنیادین ما، از ویژگی انسانی خوداندیشی، ایفا کردند.»1

مک‌کنا استعاره‌ای صحبت نمی‌کرد. او استدلال کرد اثرات عصب‌شیمیایی مشخص سیلوسیبین، به‌ویژه تأثیرش بر مراکز زبان مغز و توانایی‌اش برای حل کردن مرزهای نفس، می‌توانست جرقهٔ کاتالیزی باشد که پستاندار زیرکی را به موجودی انسانی خودآگاه، زبان‌استفاده‌کننده، و معنویت‌آگاه تبدیل کرد.

خواه فرضیهٔ تکاملی را بپذیرید یا نه، نکتهٔ گسترده‌تر او پابرجاست: مواد روان‌گردان از همان ابتدا بخشی از عمل معنوی انسانی بوده‌اند.

شمنیسم: قدیمی‌ترین عمل معنوی

مک‌کنا شجرهٔ استفاده از روان‌گردان را به شمنیسم ردیابی می‌کند، که آن را «سنت پارینه‌سنگی بالایی از شفا، پیشگویی، و اجرای نمایشی مبتنی بر جادوی طبیعی که ۱۰,۰۰۰ تا ۵۰,۰۰۰ سال پیش توسعه یافت» تعریف می‌کند.1

فرهنگ‌های شمنی در سراسر جهان (از سیبری تا آمازون، از آفریقا تا استرالیا) از گیاهان و قارچ‌های روان‌فعال به‌عنوان عناصر محوری عمل معنوی خود استفاده کرده‌اند. شمن وارد حالتی تغییریافته می‌شود (از طریق داروهای گیاهی، طبل‌نوازی، روزه، یا تکنیک‌های دیگر)، به واقعیت غیرعادی سفر می‌کند، با ارواح ارتباط برقرار می‌کند، دانش شفابخش دریافت می‌کند، و بازمی‌گردد تا آنچه آموخته را با جامعه به اشتراک بگذارد.

قلب شمنیسم، مک‌کنا اشاره می‌کند، اکستازی است، نه به معنای مدرن لذت صرف، بلکه به معنای اصلی یونانی اکستاسیس: ایستادن بیرون از خود. عبور از مرزهای آگاهی عادی.

خواه شمن یک اینوئیت قطبی باشد که از قارچ آمانیتا موسکاریا استفاده می‌کند، یک آیاهواسکرو آمازونی که از جوشاندهٔ آیاهواسکا استفاده می‌کند، یا کورانداری مازاتک که از قارچ‌های سیلوسیبین استفاده می‌کند، عمل محوری یکسان است: بلعیدن ماده‌ای که مرزهای نفس را حل می‌کند، ورود به حالتی رؤیایی، تعامل با هوش‌های غیرفیزیکی، و بازگشت با دانش یا شفا.

مک‌کنا مثالی زنده مستند می‌کند: مردی جوان به نام راونگی در حال گذر از تشرف شمنی با بزرگی به نام مانگی. پس از بلعیدن دارونمای گیاهی، راونگی رؤیاهایی از مارماهی‌های آبی برقی می‌بیند و به آنچه بزرگ توصیف می‌کند «ونتوری، دنیای واقعی، منطقهٔ آبی» نزدیک می‌شود، قلمروی که واقعی‌تر و بنیادین‌تر از واقعیت عادی احساس می‌شود.1 این دقیقاً همان چیزی است که متخصصان تجربهٔ برون‌بدنی توصیف می‌کنند: واقعیتی که واقعی‌تر از دنیای فیزیکی احساس می‌شود.

آنچه روان‌گردان‌ها آشکار می‌کنند

تجربیاتی که مردم تحت روان‌گردان‌ها، به‌ویژه سیلوسیبین (قارچ‌ها)، دی‌ام‌تی (ترکیب فعال در آیاهواسکا)، و ال‌اس‌دی، گزارش می‌دهند، به‌طرز چشمگیری با تجربیات غیرعادی توصیف‌شده در سراسر این کتاب همراستایی دارند:

استدلال متقابل مادی‌گرا ساده است: مواد مخدر شیمی مغز را تغییر می‌دهند، و شیمی مغز تغییریافته ادراکات تغییریافته تولید می‌کند. شما در حال توهم‌زدگی هستید، نه ادراک حقیقتی عمیق‌تر. اعتراض منصفانه‌ای است، و اگر تجربیات تصادفی و آشوبناک بودند، مسئله را حل می‌کرد. اما نیستند. همان موجودیت‌ها، همان الگوهای هندسی، همان حل شدن خود، همان حس مسحورکنندهٔ «واقعی‌تر از واقعی»، به‌طور مستقل توسط هزاران نفر گزارش‌شده، در سراسر مواد متفاوت، فرهنگ‌های متفاوت، قرن‌های متفاوت. توهمات معمولاً شخصی و بی‌نظم‌اند. این تجربیات مشترک و ساختارمندند. آن تمایز اهمیت دارد.

ممنوع‌الورود شدن به قلمرو دی‌ام‌تی

دی‌ام‌تی سزاوار بررسی جداگانهٔ خودش است، چون مثل بقیه رفتار نمی‌کند.

با این واقعیت شروع کنید که بدن خودتان آن را می‌سازد. در سال ۲۰۱۹ گروهی در دانشگاه میشیگان دریافتند مغز موش‌ها هر دو آنزیم لازم برای ساخت دی‌ام‌تی را دارد، و نه فقط در غدهٔ صنوبری، جایی که همه گمان می‌کردند باید باشد، بلکه در نئوکورتکس و هیپوکامپ. آن را در غلظت‌هایی قابل‌مقایسه با سروتونین اندازه گرفتند. همچنین یافتند که سطح آن در مغز موش‌ها پس از ایست قلبی تقریباً دو برابر می‌شود.3 یک لحظه این را کنار فصل ۵ بگذارید. تنها مولکولی که به‌طور قابل‌اتکا حالت «جای دیگری بودم و واقعی‌تر از اینجا بود» را تولید می‌کند، ظاهراً در مغزی در حال مرگ اوج می‌گیرد.

بعد آنچه واقعاً انجام می‌دهد. دی‌ام‌تی دودشده یا تبخیرشده در دوزی به‌قدر کافی بالا، اتاق را آن‌طور که قارچ‌ها یا ال‌اس‌دی تزئین می‌کنند تزئین نمی‌کند. جایگزینش می‌کند. مردم عبور از یک ساختار کالیدوسکوپی چرخان و عظیم را توصیف می‌کنند، که جامعه آن را گل داوودی می‌نامد، به جایی که آن را هایپراسپیس می‌خوانند.4 و روبه‌رو شدن با چیزهایی در آنجا. نه حضورهایی مبهم: موجودیت‌هایی مشخص، ظاهراً خودمختار، که اغلب به نظر می‌رسد منتظرتان بوده‌اند.

بزرگ‌ترین پیمایش دربارهٔ این موضوع از جانز هاپکینز بیرون آمده است. ۲,۵۶۱ نفر که دوزی عبوردهنده مصرف کرده و با چیزی روبه‌رو شده بودند که آن را موجودی مستقل تلقی می‌کردند. ۶۹٪ با پیامی بازگشتند. ۱۹٪ گفتند چیزی دربارهٔ آینده به آن‌ها نشان داده شد. ۴۱٪ طی برخورد ترس را گزارش کردند، هرچند احساساتی که در کل غالب بودند عشق و مهربانی بودند. بیشترشان این گزاره را تأیید کردند که آن موجودیت «در بُعدی واقعی اما متفاوت از واقعیت وجود داشت، و به وجود ادامه داد» حتی پس از آنکه اثر ماده از میان رفت.5 همان بخش آخر بخش جالب ماجراست. این‌ها آدم‌هایی نیستند که توهمی را که داشته‌اند توصیف کنند. آن‌ها مکانی را توصیف می‌کنند که به آن رفته‌اند، مکانی که پس از رفتنشان بدون آن‌ها ادامه یافت.

که مرا می‌رساند به بخشی از این ماجرا که واقعاً عجیبش می‌یابم.

بعضی‌ها ممنوع‌الورود می‌شوند.

الگویی جاافتاده در محافل دی‌ام‌تی وجود دارد از کاربرانی که به دیواری برمی‌خورند و دیگر هرگز از آن عبور نمی‌کنند. شکلش کمابیش ثابت است. پس از دوره‌ای مصرف تفریحی مکرر، یک نشست خراب می‌شود. به‌جای خوشامد همیشگی، هرچه آنجاست سرد می‌شود. مردم گزارش می‌دهند که بازجویی شده‌اند، مسخره شده‌اند، پس زده شده‌اند، یا صرفاً به آن‌ها گفته شده که بروند، اغلب با پیامی در این مایه‌ها که اینجا هدفی نداری، به‌قدر کافی دیده‌ای، یا دیگر برنگرد. و بعد ماده دیگر کار نمی‌کند. همان ماده، همان تکنیک، دوزهای بزرگ‌تر، و چیزی نصیبشان نمی‌شود: اتاق انتظاری کم‌نور، تصاویری تخت و بی‌رنگ، یا سیاهی مطلق بدون هیچ خاطره‌ای. جامعه به آن می‌گوید قفل شدن بیرون از هایپراسپیس.

یکی از رشته‌بحث‌های دی‌ام‌تی-نکسوس، که انجمن اصلی این موضوعات است، عنوانش صرفاً این است: «ممنوع از هایپراسپیس، هر بار بدون استثنا.» نویسنده هفت ماه تلاش با دوزهای ۱۰ تا ۳۰ میلی‌گرم را توصیف می‌کند، با تغییر حال‌وهوا، محیط، و میزان مراقبهٔ پیش از آن، و رسیدن به همان نتیجه در هر بار: اشکال فراکتالی، حس حضوری، و دستوری روشن برای رفتن. گاهی به‌ملایمت. یک بار، به گفتهٔ خودش، به‌صورت «دور شو، انسان». پاسخ مدیران، که بدون تعجب چندانی ارائه شد، این بود که این اتفاق برای آدم‌ها می‌افتد، و او باید مدتی طولانی متوقف شود، با آنچه پیش‌تر به او داده شده بنشیند، و وقتی چیزی به او گفت بازگردد.6

اینجا دلیل اینکه چرا نمی‌توانم این را زیر عنوان داروشناسی بایگانی کنم و رد شوم.

تقریباً هر روان‌گردانی به‌سرعت تحمل می‌سازد. دو روز پشت سر هم ال‌اس‌دی مصرف کنید و روز دوم سایه‌ای از روز اول است. دی‌ام‌تی استثنای مستندشده است. در سال ۱۹۹۶ ریک استراسمن به ۱۳ داوطلب باتجربه چهار دوز کامل وریدی ۰٫۳ میلی‌گرم بر کیلوگرم داد، با فاصلهٔ نیم ساعت. پاسخ‌های هورمونی و ضربان قلبشان با هر دوز کندتر شد، دقیقاً همان‌طور که تحمل پیش‌بینی می‌کند. تجربهٔ ذهنی‌شان نشد. بنا بر مصاحبهٔ بالینی و بنا بر مقیاس درجه‌بندی، سفر چهارم به‌اندازهٔ اولی شدید بود.7 دی‌ام‌تی همان روان‌گردانی است که با تکرار فرسوده نمی‌شود، و این دقیقاً همان چیزی است که نسبت دادن «برای من برای همیشه از کار افتاد» به گیرنده‌ها را چنین دشوار می‌کند.

پس چه خبر است؟ نمی‌دانم، و می‌خواهم دربارهٔ کیفیت شواهد اینجا صریح باشم، چون این نازک‌ترین مصالح این فصل است. گزارش‌های قفل‌شدگی پست‌های ناشناس انجمن‌اند، نه داده. کسی آن را مطالعه نکرده است. هیچ راهی برای تأیید دوز کسی، شیمی بدنش، یا حالت ذهنی‌اش وجود ندارد. و چند توضیح معمولی هم کاملاً زنده‌اند:

هر کدام از این‌ها می‌تواند توضیحش دهد. آنچه هیچ‌کدامشان توضیح نمی‌دهد محتوا است. در بسیاری از این روایت‌ها پیام اول می‌آید و قفل‌شدگی بعد، و پیام دربارهٔ رفتار است نه دوز. نه «زیادی مصرف کردی» بلکه چیزی نزدیک‌تر به «داری بی‌احتیاط با این برخورد می‌کنی». که اتفاقاً همان تمایز دقیقی است که هر فرهنگ سنتی قائل می‌شد، و چند بخش پایین‌تر به آن بازمی‌گردم.

به یک شکل که بخوانی، زیرزمین روان‌گردان‌ها دارد به سخت‌ترین شکل ممکن قاعده‌ای را بازکشف می‌کند که شمن‌ها هزاران سال پیش نوشتند: با یک پرسش می‌آیی، درون یک ساختار، به دلیلی. به شکل دیگر که بخوانی، چیزی در آن سو دربارهٔ اینکه چه کسی را راه می‌دهد معیار دارد. واقعاً نمی‌دانم کدام خوانش درست است. اما متوجه می‌شوم که هر دو به یک سمت اشاره می‌کنند، و آن سمت این است که با این همچون امری مقدس رفتار کن، نه همچون یک تفریح.

آیا همه با همان موجودات روبه‌رو می‌شوند؟

اگر هایپراسپیس مکانی باشد و نه یک نمایش نور، دو نفر باید بتوانند با هم به آنجا بروند. این آزمون بدیهی است، و آزمون بدیهی سابقهٔ طولانی‌ای در کار نکردن دارد.

در اوت ۲۰۰۸ جامعهٔ دی‌ام‌تی-نکسوس آن را درست اجرا کرد. اعضا در سراسر جهان توافق کردند در همان لحظه دوز بگیرند، ساعت ۸ شب به وقت گرینویچ در نهم ماه. هر کس نمادی شخصی و یک عبارت کلیدی برگزید، یک «هایپرعبارت»، تا اگر کسی در آن سو با او برخورد کرد چیزی قابل‌بررسی برای بازآوردن داشته باشد. حتی بر سر یک نقطهٔ قرار هم توافق کردند: استون‌هنج. پروتکل آبرومندی است، و طراحانش کسانی بودند که بیشترین نفع را از نتیجه‌ای مثبت می‌بردند.

هیچ نتیجه‌ای نداد. فقط تعداد انگشت‌شماری توانستند سر وقت دوز بگیرند، و همان‌ها هم با توصیف چیزهای متفاوتی بازگشتند: مارها، موجودات بیگانه، پیکرهای خداگونه، زنانی با ظاهر انسانی. هیچ نمادی بازنیامد. هیچ هایپرعبارتی. هیچ‌کس هیچ‌کس را نیافت.9

سرخوردگی از این قدیمی‌تر است. در سال ۱۹۰۵ طبیعی‌دانی کلمبیایی به نام رافائل زردا-بایون پیشنهاد کرد مادهٔ مؤثر آن‌زمان ناشناختهٔ آیاهواسکا را «تله‌پاتین» بنامند، دقیقاً بر پایهٔ همین ایده که رؤیاها مشترک‌اند. این نام بیست سال ماند. در ۱۹۲۳ گیرمو فیشر-کاردناس ترکیب را جدا کرد و نام را به احترام او حفظ کرد، سپس گزارش داد که اثراتی فقط ملایم دارد و اصلاً توهم‌زا نیست. در ۱۹۲۷ شیمی‌دانی در هوفمان-لا روش نشان داد تله‌پاتین با هارمین یکسان است، که از ۱۸۴۸ کاملاً بی‌اهمیت در ادبیات علمی نشسته بود، استخراج‌شده از اسپند.10 تله‌پاتی در نام بود، نه در مولکول.

پس واقعاً چه چیزی اثبات شده است؟

همگرایی، اما از گونه‌ای باریک‌تر از آنچه این ادعا نیاز دارد. در یک مطالعهٔ میدانی در سال ۲۰۲۱، پاسکال مایکل، دیوید لوک و الیور رابینسون با ۳۶ نفر بلافاصله پس از استنشاق ۴۰ تا ۷۵ میلی‌گرم دی‌ام‌تی در خانه مصاحبه کردند. ۳۴ نفر از آن ۳۶ نفر، ۹۴٪، گزارش دادند با موجودیت‌هایی روبه‌رو شده‌اند که آن‌ها را حقیقتاً غیر از خود تجربه کرده‌اند. ۷۲٪ موجوداتی را توصیف کردند که نه انسان بودند نه حیوان. ۵۳٪ آن‌ها را یاری‌دهنده یا پرورش‌دهنده یافتند، ۵۶٪ دلربا و دعوت‌کننده. نویسندگان به «همپوشانی مکرر محتوا، که اغلب مشخص و ظریف است، میان شرکت‌کنندگان» به‌عنوان شاهدی بر آنچه سازگاری درونی تجربهٔ دی‌ام‌تی می‌نامند اشاره می‌کنند.11 این را کنار آن ۲,۵۶۱ نفر پیمایش هاپکینز بگذارید و شمار بسیار زیادی غریبه دارید که همان مجموعه شخصیت‌ها را گزارش می‌کنند.

ریک استراسمن این را در برابر چشمانش در حال رخ دادن دید. در جریان کارآزمایی‌های نیومکزیکو در اوایل دههٔ ۱۹۹۰، در حالی که داوطلبان را یکی‌یکی دوز می‌داد، خود را در حال شنیدن همان پیکرهای تکرارشونده از میان افرادی یافت که هرگز یکدیگر را ندیده بودند، و دربارهٔ یک نشست می‌نویسد که «برخورد دیگری با دلقک‌ها یا مسخره‌بازان بود، چیزی که مدتی نسبتاً طولانی بود از داوطلبان دیگر می‌شنیدم». این پاسخ‌دهندهٔ یک پیمایش نیست که سال‌ها بعد چیزی را به یاد بیاورد. این پژوهشگری است که الگویی را در سری موارد خودش، همان‌جا که داشت شکل می‌گرفت، می‌بیند. استراسمن در نوشته‌هایش هم فراتر از آنچه انتظار داشتم رفت: او این را «به همان اندازه محتمل» می‌داند که این جهان‌ها «بیرون از ما و مستقل» باشند تا اینکه فقط در ذهن وجود داشته باشند، و از داوطلبانش می‌نویسد که با «واقعیت‌هایی ظاهراً صلب و مستقل، همزیست با این واقعیت» روبه‌رو شده‌اند.12

این چیزی ارزشمند است، اما همان ادعا نیست، و فاصلهٔ میان این دو همان‌جایی است که این بحث معمولاً خراب می‌شود. همگرا شدن افراد بی‌ارتباط بر همان گونه‌های موجودات یک چیز است. دو نفر در یک اتاق، در یک لحظه، که با جزئیات منطبق بازگردند چیز بسیار قوی‌تری است.

روایت‌هایی از نوع دوم وجود دارند، و سزاوار چیزی بهتر از یک اشارهٔ دست‌به‌سرکن‌اند.

در گلچین پنگوئن Tripping، یکی از نویسندگان شبی را با ال‌اس‌دی همراه دوستی به نام پیتر توصیف می‌کند، دو نفری که در اتاق نشیمن نشسته‌اند و تماشا می‌کنند چهره‌هایی را که روی خطوط صورت یکدیگر بالا می‌آیند و محو می‌شوند. آنچه این روایت را غیرعادی می‌کند زمان‌بندی است. می‌نویسد: «حتی سرعت تغییر آن تصاویر عجیب هم به نظر می‌رسید میان ما همگام است. همان‌طور که هر دو دربارهٔ آن رژهٔ عجیب نظر می‌دادیم، هر یک از ما تغییرها را دقیقاً در همان لحظه می‌دید.» در یک مقطع، بینایی پیرامونی‌اش از الگویی لبریز شد؛ در همان لحظه پیتر روی صندلی‌اش عقب کشید و در جست‌وجوی واژه‌ای بود که به آن نمی‌رسید. راوی گفت «بته‌جقهٔ نارنجی برقی است»، و پیتر تأیید کرد که دقیقاً همین بود. تا پایان شب، توضیحاتشان را به اختصار رسانده بودند، «تغییر رنگ»، «تغییر چهره»، چون آن همگامی دیگر عجیب نبود.13

بعد مشهورترین مورد از همه. در سال ۱۹۷۱ ترنس و دنیس مک‌کنا به آمازون در لا چورِرا رفتند و روزها را در حالتی گذراندند که هر دو آن را مشترک و به‌شکل تله‌پاتیک پیوندخورده تجربه کردند. دنیس چهل سال بعد روایت صادقانه را منتشر کرد، و بسیار مفیدتر از افسانه است. یکی از افراد گروهشان به نام ونسا، که شکاک بود، پرسش‌های ریاضی را به «هاتفی» عرضه کرد که برادران باور داشتند با آن در تماس‌اند. به تعبیر دنیس، درمانده شد، و پاسخ‌هایی هم که داد قابل‌تأیید نبودند. دنیس به همان اندازه رک است که در آن زمان به روان‌پریشی نزدیک‌تر بود تا به بینش، و در سکوت متقاعد شده بود که با پیشخدمت‌های رستوران در تماس تله‌پاتیک است و بشقاب‌ها با تله‌کینزی می‌رسند.14 دهه‌ها بعد که از او پرسیدند، خودش سراغ تشخیص رفت: «هر دو هم‌زمان دیوانه شدیم، پس یک نمونهٔ کلاسیک از جنون دونفره است.»15

پس پاسخ صادقانه به «آیا این هرگز مستند شده است» این است: بله، بارها، در طول یک قرن، و حتی یک بار هم نه به‌شکل تمیز.

هر روایتی که می‌توانم بیابم همان حفره را دارد. آن دو نفر تمام مدت با هم حرف می‌زدند. راوی Tripping رنگ را نام برد و پیتر تأیید کرد، که به‌هیچ‌وجه همان چیزی نیست که پیتر اول نامش را ببرد. تأییدی که از دل گفت‌وگو جاری می‌شود دقیقاً همان چیزی است که اگر ادراک واقعاً مشترک بود انتظارش را داشتید، و دقیقاً همان چیزی که از تلقین میان دو دوست نشئه که از پیش جمله‌های هم را تمام می‌کنند انتظار دارید. گزارش‌ها آن‌طور که هستند نمی‌توانند این دو را از هم جدا کنند، و شدت احساسی که همراهشان است شاهدی بر اینکه کدام‌یک درست است نیست. آنچه از این ادبیات غایب است موارد نیست. یک مورد است که در آن دو نفر نتوانند صدای یکدیگر را بشنوند.

دنیس مک‌کنا، که پنجاه سال پس از لا چورِرا را صرف تبدیل شدن به یک قوم‌داروشناس جدی کرد و نه یک پیامبر، مسئله را در سال ۲۰۱۲ روشن بیان کرد. یا همهٔ آن درون جمجمه تولید می‌شود، «یا بدیل درست است، که واقعاً موجودیت‌هایی در ‹هایپراسپیس› هستند که وقتی مغز انسان تحت تأثیر مقادیر زیاد تریپتامین است می‌توانند از راهی شبیه تله‌پاتی با ما ارتباط بگیرند. این فرضیه‌ای است که ارزش آزمودن دارد، اگر روزی بشود چنین آزمایشی طراحی کرد.»14

پنج سال بعد کسی یکی طراحی کرد.

در همایشی که در تیرینگام هال برگزار شد، روان‌شناس دیوید لوک و همکارانش طرح را با جزئیات شرح دادند، و طرح درستی است. از کسی نخواهید تصویری را منتقل کند، چون هیچ‌کس نمی‌تواند نیتی را درون فضای دی‌ام‌تی ثابت نگه دارد. به‌جایش، چند نفر را هم‌زمان دوز بدهید، هر کدام را در اتاقی جداگانه بگذارید، و به‌محض پایین آمدن با هر یک مصاحبه کنید. سپس متن‌ها را بردارید، آن‌ها را با متن‌های ساختگی از نشست‌های دی‌ام‌تی بی‌ارتباط مخلوط کنید، و دسته را به داوران مستقلی بدهید که نمی‌دانند کدام کدام است. اگر داوران بتوانند به‌طور قابل‌اتکا مجموعه‌ای را که به هم تعلق دارد بیرون بکشند، آن روایت‌ها چیزی مشترک دارند. اگر نتوانند، ندارند. در هر صورت به‌جای یک احساس، یک عدد به دست می‌آورید. برگزارکنندگان هدف را صریح توصیف کردند: شش روان‌نورد در شرایط آزمایشگاهی جداشده، آزموده‌شده برای «تله‌پاتی، تله‌بینی، هم‌آیی متقابل، تأیید متقابل چشم‌انداز بصری، و در نهایت هم‌آیی متقابل همبسته با حضورهای هوشمند دیگر».15

آن در سال ۲۰۱۸ منتشر شد. تا آنجا که می‌توانم تشخیص دهم، کسی آن را اجرا نکرده است. این طرح نزدیک به یک دهه همان‌جا مانده، و پول این حوزه به‌جایش صرف تصویربرداری مغزی شده است.

که وضعیت صادقانهٔ ماجراست: آزمایشی که این پرسش را فیصله می‌دهد نه گران است نه پیچیده، و انجام نشده است.

جدیدترین تلاش برای پیش بردن آن از سمتی دیگر می‌آید. در مه ۲۰۲۶ اندرو گالیمور، دونالد هافمنِ دانشمند شناختی، و نیفه هرمانسون مقاله‌ای منتشر کردند با این استدلال که موجودیت‌های دی‌ام‌تی سزاوارند به‌عنوان فرضیه‌ای آزمون‌پذیر تلقی شوند نه پرونده‌ای بستهٔ توهم.16 چارچوب آن‌ها واقع‌گرایی آگاهانهٔ هافمن است: ادراک بیش از آنکه پنجره باشد یک رابط است، و کاری که دی‌ام‌تی شاید انجام دهد این است که رابط را کوتاه‌مدت گشاد کند تا عامل‌هایی را در بر بگیرد که ما معمولاً برای ادراکشان ساخته نشده‌ایم. این متافیزیک است، و می‌توانید بپذیریدش یا رهایش کنید. آنچه در جنبهٔ عملی می‌افزایند آزمایشی دوم در کنار آزمایش لوک است.

طرح لوک می‌آزماید که آیا دو نفر جداشده همان مکان را بازمی‌آورند. طرح هافمن می‌آزماید که آیا موجودی که روبه‌روی شماست چیزی می‌داند که شما نمی‌دانید. رایانه‌ای را در اتاقی مهروموم‌شده بگذارید، کاری کنید که صفحه را تصادفی میان آبی و زرد بچرخاند، و از موجودیت بپرسید همین حالا کدام رنگ را نشان می‌دهد. آن را به‌طور قابل‌اتکا و در سراسر آزمون‌ها درست بگویید، و دیگر هیچ حرفی دربارهٔ تلقین یا کهن‌الگو پوششش نمی‌دهد. آن‌ها گونه‌ای از پروتکل جداسازی را هم پیشنهاد می‌کنند: دو داوطلب جداشده، که هر یک می‌کوشد واژه‌ای تصادفی را از طریق موجودی که روبه‌رویش است به دیگری برساند. یک انبارک مخفیِ روان‌گردان.

هیچ‌کدام هم اجرا نشده است. این یک پیش‌چاپ و یک پیشنهاد است، نه یک نتیجه.

پس وضعیت بازی این است: دو طرح آزمایشی خوب، به فاصلهٔ نه سال، از افرادی جدی، و هیچ داده‌ای از هیچ‌کدام. این ناامیدکننده است، اما ترجیح می‌دهم این بخش را با پرسشی که می‌شود پاسخش داد تمام کنم تا با داستانی که نمی‌شود بررسی‌اش کرد. هر دوی این‌ها بحث را از چیزی که یا حسش می‌کنید یا نمی‌کنید به چیزی تبدیل می‌کنند که یا کار می‌کند یا نمی‌کند، و من یکی از این‌ها را به صد شهادت دیگر ترجیح می‌دهم.

باز نگه داشتن در: دی‌ام‌تی با حالت گسترده

مانع دومی هم برای نقشه‌برداری هایپراسپیس هست، و مانع بی‌جلوه‌ای است. شما فقط حدود ده دقیقه آن تو هستید.

به نتیجهٔ تحمل بازگردید، همانی که توضیح گزارش‌های قفل‌شدگی را این‌قدر ناجور می‌کند: دی‌ام‌تی همان روان‌گردانی است که با دوزدهی مکرر کم‌رنگ نمی‌شود. در سال ۲۰۱۶ گالیمور و ریک استراسمن اشاره کردند که این ویژگی عجیب پیامدی مهندسی دارد. اگر تجربه تحت مواجههٔ مداوم کاهش نیابد، می‌توانید کسی را در آن نگه دارید. مقالهٔ آن‌ها تزریق تحت‌کنترل هدف را از بیهوشی وام می‌گیرد، تکنیکی که برای نگه داشتن بیمار جراحی در عمقی انتخاب‌شده به کار می‌رود، و مدل می‌کند که چگونه می‌شود دی‌ام‌تی مغز را تا هر زمان که بخواهید در حدود ۱۰۰ نانوگرم بر میلی‌لیتر نگه داشت.17 آنچه این به دست می‌دهد، به تعبیر خودشان، «مشاهدهٔ دقیق محتوای روان‌شناختی آن» است. ده دقیقه را به ساعت‌ها کش بدهید و دیگر عکس فوری نمی‌گیرید، بلکه کار میدانی می‌کنید.

ارزش دارد دقیق بگوییم این چه نیست. میکرودوزینگ نیست، که یعنی دوزهایی عمداً آن‌قدر کوچک که حس نشوند. برعکسش است: یک دوز عبوردهندهٔ کامل، که به‌جای اجازه دادن به جهش و سقوط، روی فلات نگه داشته می‌شود. اصطلاح کوتاهش دی‌ام‌تی با حالت گسترده است، یا DMTx.

و انجام شده است. مطالعهٔ ایمپریال کالج که پیش‌تر به آن اشاره کردم نخستین اجرای منتشرشده است. یازده داوطلب، یک تزریق وریدی اولیهٔ ۶ تا ۱۸ میلی‌گرم و پس از آن تزریق مداوم به مدت ۲۹ دقیقه. اثرات ظرف دو دقیقه رسیدند، در طول تزریق در همان سطح ماندند، و ظرف ۲۰ دقیقه پس از توقف آن پاک شدند. برخوردهای موجودیتی در بخش پایانی نشست‌ها و در دوزهای بالاتر افزایش یافتند.8 از نظر فیزیولوژیک خوب پیش رفت. یک داوطلب اضطراب همراه با ناراحتی قفسهٔ سینه داشت که ظرف ده دقیقه با نوار قلب طبیعی برطرف شد.

پس نقشه کجاست؟

نقشه‌ای وجود ندارد. مطالعه هیچ محیط ثابتی را در سراسر نشست‌ها یا در میان شرکت‌کنندگان نیافت. داوطلبان با گزارش همان مکان‌ها، یا همان موجودات، یا هر چیزی که بشود از آن یک جغرافیا مثلث‌بندی کرد بازنگشتند. نویسندگان هیچ ادعای نقشه‌نگارانه‌ای نمی‌کنند، و دربارهٔ محدودیت‌ها محتاط‌اند: یازده نفر، دوزهایی که میانشان متفاوت بود، ترتیب دوز ثابتی که می‌تواند اثر ترتیب تولید کند، و ارزیابی‌هایی که پس از واقعه جمع‌آوری شدند.

می‌خواهم به‌جای رد شدن با عجله، با این بنشینم، چون تمیزترین آزمونی است که ایدهٔ محوری این فصل تا کنون با آن روبه‌رو شده است. اگر هایپراسپیس یک مکان بود، نگه داشتن یازده نفر توجه‌کننده در آن به مدت نیم ساعت باید کم‌کم نشانه‌های راه تولید می‌کرد. نکرد. یک مطالعهٔ کوچک می‌تواند کم‌توان باشد و این یکی خودش همین را دربارهٔ خودش می‌گوید، اما نتیجه‌ای است که داریم، و به سمتی اشاره می‌کند که من پولم را آنجا نمی‌گذاشتم.

دور بعدی از هم‌اکنون در جریان است. گالیمور یک سازمان غیرانتفاعی به نام نوناتیکس را اداره می‌کند، بازوی پژوهشی مرکزی به نام الئوسیس که در مارس ۲۰۲۶ در جزیرهٔ کارائیبی بکیا افتتاح شد، و با گروه هافمن هم‌تیم شده است. برنامه این است که با استفاده از DMTx دانشمندان آموزش‌دیده را ساعت‌ها در آن حالت نگه دارند، مشاهدات ساختارمند انجام دهند و آزمایش‌هایی از نوعی که بالا توصیف شد اجرا کنند، با مدل‌های ریاضی هافمن که چارچوبی برای تفسیر هر چیزی که بازمی‌گردد فراهم می‌کنند.18

این همان روایتی از کل ماجراست که واقعاً هیجان‌انگیزش می‌یابم، و نه به این دلیل که انتظار دارم چیزی را تأیید کند. به این دلیل که برای نخستین بار کسی قرار است وقت واقعی آن تو بگذراند، با ذهنی صاف، در حال یادداشت‌برداری، با پروتکلی که اجازه دارد شکست بخورد. یا نشانه‌های راه در میان ناظران مستقل پدیدار می‌شوند یا نمی‌شوند. یا آن موجودیت صفحه را می‌خواند یا نمی‌خواند. پس از یک قرن که در آن خارق‌العاده‌ترین گزارش‌های سراسر این کتاب ده دقیقه طول کشیده‌اند و بررسی‌شان ناممکن بوده است، بالاخره کسی دارد ابزاری می‌سازد که باز می‌ماند.

چارچوب علمی

روپرت شلدریک، در راه‌هایی برای فراتر رفتن، چارچوبی علمی برای فهم چگونگی عملکرد روان‌گردان‌ها به‌عنوان تمرین معنوی ارائه می‌دهد.19

به‌جای «آفریدن» تجربیات (چنانکه دیدگاه مادی‌گرا پیشنهاد می‌کند)، شلدریک پیشنهاد می‌دهد روان‌گردان‌ها با اختلال موقت سازوکار فیلترکنندهٔ مغز کار می‌کنند، همان فیلتری که، تحت شرایط عادی، اقیانوس گستردهٔ آگاهی را به جریان باریکی که به‌عنوان آگاهی بیداری تجربه می‌کنیم، کاهش می‌دهد.

این همان سازوکاری است که ابن الکساندر برای توضیح تجربهٔ نزدیک به مرگش استفاده کرد (نئوکورتکس خاموش شد، فیلتر را حذف کرد) و همان ایده پشت نظریهٔ آنتن پان‌سایکیسم است (مغز آگاهی را محدود می‌کند به‌جای تولید آن).20 روان‌گردان‌ها چیزی به آگاهی نمی‌افزایند. آن‌ها محدودیتی را حذف می‌کنند، اجازه می‌دهند آگاهی به حالت طبیعی و فیلترنشدهٔ خود گسترش یابد.

عصب‌شناسی اخیر این را تأیید می‌کند. مطالعات تصویربرداری مغز از سوژه‌های تحت سیلوسیبین فعالیت کاهش‌یافته‌ای در شبکهٔ حالت پیش‌فرض (DMN)، ناحیهٔ مغزی مرتبط با حس خود جدا، نشان می‌دهند.21 فعالیت مغزی کمتر، آگاهی بیشتر. این عکس آن چیزی است که انتظار داشتید اگر مغز آگاهی را تولید کند، اما دقیقاً همان چیزی است که انتظار دارید اگر آگاهی را فیلتر کند.

سنت‌های باستانی داروی گیاهی

درونوالو ملکیزدک، در راز باستانی گل زندگی، به استفاده از داروهای گیاهی در سنت‌های معنوی باستانی، به‌ویژه در مصر و میان تمدن‌های پیش از کلمبی، اشاره می‌کند.22 این‌ها مواد مخدر تفریحی نبودند. آن‌ها آیین‌های مقدس بودند، مواد مقدس استفاده‌شده در زمینه‌های تشریفاتی کنترل‌شده، تحت راهنمایی متخصصان آموزش‌دیده، برای هدف مشخص گسترش آگاهی و دسترسی به دانش بالاتر.

تمایز میان استفادهٔ مقدس و استفادهٔ تفریحی حیاتی است. هر فرهنگ سنتی‌ای که از گیاهان روان‌گردان استفاده می‌کرد با آن‌ها با احترام شدید رفتار می‌کرد: آیین‌های آماده‌سازی خاص، محدودیت‌های غذایی، تنظیمات تشریفاتی، راهنمایان آموزش‌دیده، و نیات روشن. آن‌ها می‌دانستند این ابزاری برای دسترسی به دانش اضافی، یا برای شفا (ضربه‌ها یا بیماری‌ها) است. عادت مدرن استفادهٔ تفریحی از روان‌گردان‌ها (در مهمانی‌ها، بدون آماده‌سازی، بدون نیت روشن) ساختارهای ایمنی‌ای را که فرهنگ‌های سنتی طی هزاران سال ساختند، برمی‌دارد.

کلامی از احتیاط

به همه نمی‌گویم بروند و روان‌گردان مصرف کنند. آن‌ها قدرتمندند، می‌توانند خطرناک باشند، در بسیاری مکان‌ها غیرقانونی‌اند، و برای همه نیستند. افراد با سابقهٔ اختلالات روان‌پریشی، اضطراب شدید، یا داروهای خاص باید کاملاً از آن‌ها دوری کنند. با این حال، باور دارم آن‌ها بسیار کمتر از الکل خطرناکند. می‌توانید قارچ یا ال‌اس‌دی مصرف کنید بدون اینکه سردرد بگیرید، استفراغ کنید، یا چیزی مانند آن. و اعتیادآور نیستند. روز بعد خسته خواهید بود چون سفرها معمولاً شدیدند، اما کاملاً عملکردی خواهید بود و کبدتان از آن آسیب نمی‌بیند.

و برای کسانی که با احترام، آماده‌سازی، نیت روشن، و در حالت ایده‌آل راهنمایی باتجربه به سراغشان می‌روند، روان‌گردان‌ها می‌توانند، در عرض چند ساعت، همان بینش‌های بنیادینی را ارائه دهند که سال‌ها مراقبه، تمرین تجربهٔ برون‌بدنی، یا کار رگرسیون زندگی گذشته به سویشان کار می‌کند: دانش مستقیم و تجربی مبنی بر اینکه آگاهی نخستین است، اینکه بدنتان نیستید، اینکه به همه‌چیز متصل‌اید، و اینکه عشق ماهیت بنیادین واقعیت است.

قارچ، تاک، مولکول، آن‌ها سرچشمهٔ تجربه نیستند. آن‌ها کلیدی هستند که کوتاه دری را باز می‌کند. آنچه پشت در است همیشه آنجا بود.

منابع

  1. Terence McKenna, Food of the Gods: The Search for the Original Tree of Knowledge (Bantam, 1992). Presents the "stoned ape" hypothesis on psilocybin's role in human evolution and traces psychedelic use back to Upper Paleolithic shamanism. First published 1992; later paperback editions 1993. https://openlibrary.org/works/OL8353432W/Food_of_the_gods
  2. Three Initiates, The Kybalion: A Study of the Hermetic Philosophy of Ancient Egypt and Greece (Yogi Publication Society, 1908). Source of the Hermetic Principles of Mentalism and Vibration referenced here. https://en.wikipedia.org/wiki/The_Kybalion
  3. Jon G. Dean, Tiecheng Liu, Sean Huff, Ben Sheler, Steven A. Barker, Rick J. Strassman, Michael M. Wang and Jimo Borjigin, "Biosynthesis and Extracellular Concentrations of N,N-dimethyltryptamine (DMT) in Mammalian Brain," Scientific Reports 9, 9333 (2019). Found the two DMT-synthesizing enzymes in rat neocortex and hippocampus as well as the pineal gland, brain concentrations comparable to serotonin, and a rise in extracellular DMT following cardiac arrest in pineal-intact rats. https://www.nature.com/articles/s41598-019-45812-w
  4. The Hyperspace Lexicon, DMT-Nexus Wiki. Community-maintained glossary defining "the chrysanthemum" (the spinning fractal structure that either opens onto or blocks breakthrough), "the waiting room" and "hyperspace." https://wiki.dmt-nexus.me/Hyperspace_lexicon
  5. Alan K. Davis, John M. Clifton, Eric G. Weaver, Ethan S. Hurwitz, Matthew W. Johnson and Roland R. Griffiths, "Survey of entity encounter experiences occasioned by inhaled N,N-dimethyltryptamine: Phenomenology, interpretation, and enduring effects," Journal of Psychopharmacology 34, no. 9 (2020): 1008-1020. 2,561 respondents; 69% received a message, 19% a prediction, 41% reported fear, and most endorsed that the entity existed in a real but separate dimension and continued to exist afterward. https://journals.sagepub.com/doi/10.1177/0269881120916143
  6. "Banned from hyperspace - every single time," DMT-Nexus forum thread. First-person account of repeated refusal at 10-30 mg over seven months, and the responses of long-time community members treating the pattern as familiar. Cited as a record of what users report, not as evidence of what causes it. https://forum.dmt-nexus.me/threads/banned-from-hyperspace-every-single-time.366379/
  7. Rick J. Strassman, Clifford R. Qualls and Laura M. Berg, "Differential tolerance to biological and subjective effects of four closely spaced doses of N,N-dimethyltryptamine in humans," Biological Psychiatry 39, no. 9 (1996): 784-795. Thirteen volunteers, four intravenous doses of 0.3 mg/kg at 30-minute intervals: endocrine and heart-rate responses showed tolerance, subjective effects did not. Strassman's book-length account of the wider study is source 12 below. https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/8731519/
  8. Lisa X. Luan, Emma Eckernäs, Michael Ashton, Fernando E. Rosas, Malin V. Uthaug, Christopher Timmermann et al., "Psychological and physiological effects of extended DMT," Journal of Psychopharmacology 38, no. 1 (2024): 56-67. Under continuous infusion, subjective intensity plateaus and then drifts down while plasma DMT keeps rising, suggesting acute psychological tolerance. https://journals.sagepub.com/doi/10.1177/02698811231196877
  9. "Synchronized Hyperspace Event," DMT-Nexus Wiki. The community's own attempt to test whether simultaneous users could meet and identify each other in hyperspace using pre-agreed glyphs, "hyperphrases" and Stonehenge as a rendezvous point; first event 9 August 2008, 8pm GMT. Turnout was small and the recorded reports describe different entities, with no mutual recognition. https://wiki.dmt-nexus.me/Synchronized_Hyperspace_Event
  10. "Telepathine," Wikipedia. Chronology of the name: proposed by Rafael Zerda-Bayón in 1905 on the assumption that ayahuasca visions were shared; kept by Guillermo Fischer-Cárdenas when he isolated the compound in 1923; shown by F. Elger at Hoffmann-La Roche in 1927 to be identical to harmine, first isolated in 1848. https://en.wikipedia.org/wiki/Telepathine
  11. Pascal Michael, David Luke and Oliver Robinson, "An Encounter With the Other: A Thematic and Content Analysis of DMT Experiences From a Naturalistic Field Study," Frontiers in Psychology 12, 720717 (2021). 36 participants inhaling 40-75 mg at home, interviewed immediately afterward using micro-phenomenological methods; 34 of 36 (94%) reported entities experienced as non-self agents, with 48 subthemes of entity appearance and behavior showing substantial convergence across the sample. https://www.frontiersin.org/journals/psychology/articles/10.3389/fpsyg.2021.720717/full
  12. Rick Strassman, DMT: The Spirit Molecule: A Doctor's Revolutionary Research into the Biology of Near-Death and Mystical Experiences (Park Street Press, 2001). The University of New Mexico trials, in which volunteers were dosed individually; Strassman records recurring figures across unconnected volunteers as he encountered them, and argues it is "just as likely" that these realms are "outside" of us and freestanding as that they exist only in the mind.
  13. Charles Hayes, ed., Tripping: An Anthology of True-Life Psychedelic Adventures (Penguin Books, 2000). The synchronized face-morphing account, including the "electric orange paisley" moment, appears in a contributor's first-person report of an LSD night with a friend. Note that the experience was LSD rather than DMT, and that the two participants were in continuous conversation throughout.
  14. Dennis McKenna, Brotherhood of the Screaming Abyss: My Life with Terence McKenna (North Star Press of St. Cloud, 2012). Dennis McKenna's retrospective account of the 1971 experiment at La Chorrera, including Vanessa's failed attempt to verify the "oracle" with mathematical questions, his own frank assessment of his mental state at the time, and the formulation of the entities question as "a hypothesis worthy of testing, if such an experiment could ever be devised." The brothers' contemporaneous account is The Invisible Landscape (1975); Terence's is True Hallucinations (1993).
  15. David Luke and Rory Spowers, eds., DMT Dialogues: Encounters with the Spirit Molecule (Park Street Press, 2018), and David Luke, ed., DMT Entity Encounters: Dialogues on the Spirit Molecule (Park Street Press, 2021). Proceedings of the Tyringham Hall symposia. Luke sets out the isolation-plus-blinded-judges design, and Anton Bilton's introduction states the intended protocol of six psychonauts in separated laboratory conditions. Dennis McKenna's "folie a deux" remark on La Chorrera appears in the same volumes.
  16. Andrew R. Gallimore, Donald D. Hoffman and Niffe Hermansson, "Traces of the Other - Are DMT Entities Real? DMT Phenomenology in the Framework of Conscious Realism," PsyArXiv preprint, posted 27 May 2026. A preprint rather than a peer-reviewed paper, and a proposal rather than a result. Treats the hallucination-only reading as a testable hypothesis and sets out experimental paradigms, including the sealed-room color test and the transfer of a random word between two isolated volunteers via the same entity. https://doi.org/10.31234/osf.io/8qvgy
  17. Andrew R. Gallimore and Rick J. Strassman, "A Model for the Application of Target-Controlled Intravenous Infusion for a Prolonged Immersive DMT Psychedelic Experience," Frontiers in Pharmacology 7, 211 (2016). Argues that DMT's absence of psychological tolerance to repeated full doses, unique among the classic serotonergic psychedelics, makes it suitable for target-controlled infusion, and models holding brain concentrations near 100 ng/ml to sustain the state indefinitely. https://doi.org/10.3389/fphar.2016.00211
  18. Noonautics and the Trace Institute, collaboration with Donald Hoffman's group at UC Irvine, announced June 2026: use of the extended-state DMTx protocol to hold trained observers in the DMT state for hours while running the experiments proposed in the preprint above. Noonautics is the research arm of Eleusis, a centre opened on the island of Bequia in March 2026. An announced programme, not a published result. https://www.socsci.uci.edu/newsevents/news/2026/2026-06-03-hoffman-science-blog.php
  19. Rupert Sheldrake, Ways to Go Beyond and Why They Work: Seven Spiritual Practices for a Scientific Age (Monkfish, 2019). Discusses psychedelics such as ayahuasca among practices for tuning into more-than-human realms of consciousness. https://www.sheldrake.org/books-by-rupert-sheldrake/ways-to-go-beyond-and-why-they-work
  20. Eben Alexander, Proof of Heaven: A Neurosurgeon's Journey into the Afterlife (Simon & Schuster, 2012). Alexander's account of vivid consciousness during a meningitis-induced coma, interpreted as the brain's filter dropping away. https://ebenalexander.com/books/proof-of-heaven/
  21. R. L. Carhart-Harris et al., "Neural correlates of the psychedelic state as determined by fMRI studies with psilocybin," Proceedings of the National Academy of Sciences 109(6), 2138-2143 (2012). Imperial College London fMRI study finding reduced activity and connectivity in the default mode network under intravenous psilocybin. https://www.pnas.org/doi/10.1073/pnas.1119598109
  22. Drunvalo Melchizedek, The Ancient Secret of the Flower of Life, Volume 1 (Light Technology Publishing, 1998). Edited transcript of the Flower of Life workshops (1985-1994) covering sacred geometry and ancient Egyptian spiritual traditions. https://archive.org/details/B-001-001-119