بخش III: کنترلها
فصل 9: حالتهای تنظیم
فیلتری که آنتن شما را باریک نگه میدارد ثابت نیست. با حالت مغز باز و بسته میشود، و حالت مغز اندازهگیریپذیر، قابلآموزش، و بیشتر تابعی از آن چیزی است که بدنتان انجام میدهد. این فصل دفترچهی راهنمای تنظیم است: کدام حالتها فیلتر را باز میکنند، کدام درها بهطور قابلاعتماد آن حالتها را تولید میکنند، و مسیر تمرینی که از ده دقیقه در روز تا تلاش برای کار خروج از بدن پیش میرود، به ترتیب درست.
نردبان حالتها معمولاً در باندهای موج مغزی توصیف میشود، و در حالی که مدل این کتاب مغز را بهعنوان گیرنده-فرستنده در نظر میگیرد نه منبع، باندها هنوز بهترین نشانگرهای موجود صفحهاند. بتا، تقریباً ۱۳ هرتز و بالاتر، حالت وظیفهی معمولی است: هوشیار، کلامی، فیلترکننده در بیشترین سطح. حالتی است که تکامل برای فرار از خوردهشدن تنظیم کرده، و تقریباً برای دریافت بیفایده است؛ کانال با ترافیک خودتان مسدود است. آلفا، ۸ تا ۱۲ هرتز، آرام و ساکت هوشیار است، و نخستین حالت باز است. کتاب اول روش سیلوا را پوشش داد، که بیش از ۵۰۰٬۰۰۰ نفر را آموزش داد تا عمداً به آلفا برسند و از آنجا کار کنند، شفا دادن، ادراک از فاصله، تماس با اطلاعاتی که به آن دسترسی حسی نداشتند. آن قویترین شاهد عملی است که داریم که آلفا دری است نه فقط شاخصی از آرامش. تتا، ۴ تا ۷.۵ هرتز، باند عمیق است: لبهی خواب، مراقبهی عمیق، حالتی که افراد مونرو بهعنوان نقطهی پرتاب OBE بهکار بردند. زیر آن دلتاست، خواب بیرؤیا، جایی که رابط تقریباً آفلاین میشود.
الگو در سراسر اینها با مدل گیرنده-فرستنده همخوانی دارد: هرچه ماشینآلات محلی کمتر کار کنند، بیشتر عبور میکند. ترافیک را آرام کنید، کانال را باز کنید.
درها
پنج راه قابلاعتماد برای ورود، به ترتیب تقریبی هزینهای که برایتان دارند.
مراقبه مهارت بنیادین و ارزانترین در است. سنتها را کنار بگذارید و کنش هستهای در همهجا یکسان است: توجه را از جریان فکر بازپس بگیرید تا جریان کند شود، و حالت خودبهخود از بتا به آلفا افت میکند. عجیب نیست. معادل ذهنی رهاکردن یک موتور برای دور آرام است، و مثل دور آرام روان، مهارتی است که با تکرار ساده پیشرفت میکند.
لبهی هیپناگوژیک در رایگان است. دوبار در روز، هنگام بهخوابرفتن و بیدارشدن، بدون هیچ تلاشی از تتا میگذرید. کل ترفند نگهداشتن رشتهای از هوشیاری در طول این عبور است. مورفی از این پنجره برای نوشتن به ناخودآگاه استفاده کرد؛ مونرو از آن برای ترک بدنش استفاده کرد؛ فصل OBE کتاب اول هردو را مستند میکند. همان آستانه، مقصدهای متفاوت، و هیچ هزینهای جز توجهی که در هرحال قرار بود دور بریزید ندارد.
ریتمهای دوگوشی در کمکی است. همانطور که فصل OBE کتاب اول توضیح داد، یک گوش را با ۱۷۰ هرتز و دیگری را با ۱۷۴ هرتز تغذیه کنید و مغز تفاوت ۴ هرتزی را تولید میکند، که به سوی تتا هدایت میکند. مونرو Hemi-Sync را بر همین اساس ساخت، و هزاران نفر تکنیک OBE را از طریق آن در مؤسسهاش آموختند. برای همه بهطور یکسان کار نمیکند، اما بهعنوان چرخهای کمکی برای یافتن حالتهایی که هنوز بدون کمک نمیتوانید به آنها برسید، ارزان و بیضرر است.
تنفسکاری در جسمانی است. تنفس کند با بازدمهای کشیده سیستم عصبی را پایین میآورد و بهطور قابلاعتماد شما را به سوی آلفا نزدیک میکند؛ سریعترین راه برای حرکتدادن حالتتان بهتقاضاست، در ترافیک، پیش از جلسهای، در میانهی مشاجرهای. سبکهای شدیدتر، تنفس متصل سریع که برای نیمساعت یا بیشتر ادامه مییابد، میتوانند فیلتر را بسیار بازتر از آن باز کنند، بهقدری که در همان طبقهی احترامی که در قسمت بعد است جای میگیرند.
و روانگردانها، آچار زنبوری شیمیایی. در اصطلاح مدل، فیلتر را بهطور دارویی باز میکنند، بینیاز به مهارت، و فصل روانگردانهای کتاب اول هم شواهد اینکه آنها را آشکار میکنند نه تولید، و هم هشدارهای صادقانه را چیدمان کرد، که بهشکل فشرده بازگو میکنم: نه برای کسی با آسیبپذیری روانپریشی، نه بهطور اتفاقی، نه بدون آمادهسازی، نیت، و ترجیحاً راهنمایی باتجربه. اعتراض من به این آچار زنبوری این نیست که کار نمیکند. این است که دری را باز میکند که یاد نگرفتهاید ببندید، با شدتی که انتخاب نکردید، و هیچکدام مهارت تنظیمی را که درهای کندتر میسازند نمیسازد. هر فرهنگ سنتی که از این مواد استفاده میکرد آنها را دقیقاً در همان ساختارهای ایمنی میپیچید که استفادهی تفریحی مدرن دور میریزد.
یک مسیر تمرین
اینجا پیشرفتی است که فردی واقعی با شغلی واقعی میتواند دنبال کند. تنها قاعده این است: پلهها را از دست ندهید.
مرحلهی یک، آلفای روزانه. ده دقیقه در روز، راحت بنشینید، چشمان بسته، نفسها را از یک تا ده بشمارید و دوباره شروع کنید. متوجه میشوید در حال فکرکردن هستید نه شمردن، و این پیوسته اتفاق میافتد، بدون هیچ تفسیری بازگردید. زمانی بهطور قابلاعتماد به آلفا میرسید که زمان کشسان میشود و لبههای بدن نرم میشوند. چهار تا شش هفته به این فرصت بدهید پیش از هرگونه قضاوت.
مرحلهی دو، کار از حالت. وقتی میتوانید عمداً به آلفا برسید، از آن استفاده کنید. خوانشهای سنجهی خود را آنجا بگیرید. پروتکل انتقال از فصل پیشین را آنجا اجرا کنید؛ یک عملیات نوشتن از آلفا بهتر از یک عملیات فریادزده از بتا فرود میآید. این مرحله همانی است که بخش کنترلهای این کتاب به یک چرخهی روزانه بهجای نظریه بدل میشود.
مرحلهی سه، لبهی خواب. به پنجرهی هیپناگوژیک توجه کنید. هنگام بهخوابرفتن، رشتهای سبک از هوشیاری را نگه دارید و بهسادگی شروع تصاویر را تماشا کنید؛ به آنها چنگ نزنید، چنگزدن بیدارتان میکند. صبحها اغلب آسانترند: هنگام بیداری، تکان نخورید، چشمانتان را باز نکنید، و ببینید چقدر میتوانید در مرزستان شناور بمانید. دارید یاد میگیرید در تتا دور آرام بگیرید.
مرحلهی چهار، عمق کمکی. صدای دوگوشی، بیست تا سی دقیقه، درازکشیده اما بدون کمبود خواب، اضافه کنید. هدف تتاست با تداوم هوشیاری، حالت «بدن خواب، ذهن بیدار». انتظار دورهای از جلسات را داشته باشید که فقط به خواب میروید. آن شکست نیست، آن کالیبراسیون است.
مرحلهی پنج، تلاشهای OBE. فقط اکنون. از مرزستان صبحگاهی یا جلسهای عمیق با صدا، بدن کاملاً خواب، هوشیاری دستنخورده، از حرکتدادن بدن دست میکشید و در عوض نیت میکنید بیرون بلغزید، دقیقاً همانطور که فصل OBE کتاب اول توصیف میکند، لرزشها و همه. انتظار ماهها را داشته باشید. تقریباً یکچهارم افراد یکبار در طول عمرشان بهطور خودبهخودی این را تجربه میکنند؛ انجام آن عمداً مهارتی است مثل هر مهارت دیگر، که بیشتر با استحکام پلههای پیشینتان محدود میشود. هرچه در مراحل یک تا چهار ساختهاید، ذهن آرام، تحمل مرزستان، عدم واکنش به احساسات عجیب بدن، دقیقاً همان چیزی است که این پله از آن ساخته شده.
ده دقیقه در روز ورودیهی همهی اینهاست. حالتها هرگز بخش سخت نبودند. پایداری بخش سخت است.